تبليغاتX
تو تنها نیستی - استاد فریدون مشیری
ازو گفتن چه دشوار است وقتی آموزگار مکتب عشقم بودو در هر شعر نابش خاطره ای از خود را زنده یافتم و دوباره با آن انگار که نگذشته باشد زندگی کردم.تا وقتی فریدون در دل دنیا هست٬ما خورده شاعران اینچنینی هر وقت دست به قلم میبریم تنها شاگردی میکنیم...

از میان اشعار بی نظیر آن سلطان دیار عاشقان شعری را که من با آن روزگار میگذرانم و به نحو شگفت انگیزی با قلبم مانوس شده و به گونه ای در خود زنده اش یافتم که انگار خودم آن را سروده ام٬پرنیان سرد استاد مشیری است و اینها همه هدیه ی فریدون به عاشقان است که بدانند تنها نیستند...

 

                                                      "پرنیان سرد "

 

بنشین٬مرو٬چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بگذار تا سپیده بخندد بروی ما!

بنشین٬ببین که:دختر خورشید ـ صبحگاه ـ

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!

 

بنشین٬مرو٬هنوز به کامت ندیده ایم٬

بنشین٬مرو٬هنوز کلامی نگفته ایم٬

بنشین٬مرو٬چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بنشین٬که با خیال تو٬شب ها نخفته ایم!

 

بنشین٬مرو٬که در دل شب٬در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

 

بنشین٬مرو٬حکایت "وقت دگر" مگو 

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر٬تو نیز با منت از عشق گفتگوست!

 غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری؟

 

بنشین٬مرو٬صفای تمنای من ببین!

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است٬

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز٬

بنشین٬مرو٬مرو٬که نه هنگام رفتن است!

*

اینک٬تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه٬

می بینمت ـ نخفته ـ بر آن پرنیان سرد٬

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه٬

 

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ٬

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز٬

یاد منت نشسته برابرـ پریده رنگ ـ

با خویشتن ـ به خلوت دل ـ می کنی ستیز!